اینجا فقط شرجی میماند و کارگر!

باروتها نشستهاند و آسمانِ جنوب دیگر بوی جنگ نمیدهد اما در پسکوچههای خاکیِ کمربندی و پشتِ درهای بستهی صنایع بندرعباس، روایت دیگری در جریان است؛ یک کارگر میگوید «پالایشگاه که خوابید، چندتا شرکت پیمانکاری کلاً بساطشان را جمع کردند و رفتند. ما ماندیم و خیابان. اسنپ کار میکنم، ولی با این هزینههای بنزین و استهلاک، رانندگی اصلاً صرف نمیکند. رفیقم از سرِ بیپولی، کنار جاده دبهی بنزین میفروشد.» به گزارش خبرنگار ایلنا، شرجیِ بندرعباس فقط یک پدیدهی جوی نیست، وزنهای نامرئی و سنگینی است که از همان ابتدای صبح، روی شانههای شهر آوار میشود. قطرات عرق روی پوست تبخیر میشوند و هوا چنان دم دارد که نفس کشیدن به یک تقلای سخت شبیه است. تاریخنویسان میگویند اینجا از همان سال ۱۶۲۲ میلادی که شاه عباس
برای مطالعه متن کامل این خبر به منبع اصلی مراجعه کنید.